<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند</title>
<link>http://hussainkhalili.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 10 Nov 2006 12:28:57 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>  وقت ِ گریه    </title>
<link>http://hussainkhalili.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 120%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 120%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;نه دیگر فرقی نمی کند که چه فصلیست... وقتی این دو چَشم ِ پاییزیت از بارانِ هر روزه خیس است.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 120%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 120%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 120%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;نه دیگر حتی نخواهم پرسید&quot;کجایی؟&quot; وقتی بودنت هم برایم دلتنگیست. 
&lt;P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 120%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 120%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دیگر باور هم نخواهم کرد، می شود فانوس های ِ اتاقم را که می شمرم... خوابم ببرد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 120%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 120%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;. 
&lt;P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 120%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 120%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;همیشه این را می دانم، از نو هم که شروع کنم، آخرش باز می رسم به همان آش با کاسه اش! 
&lt;P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 120%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 120%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;تو حتی باران هم که بیاید بر نمی گردی... چه فرقی کرد اگر فصل، فصل ِ باریدن باشد؟ 
&lt;P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Nov 2006 12:28:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hussainkhalili&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>hussainkhalili</dc:creator>
<guid>http://hussainkhalili.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه ی چارلی چاپلین  به دخترش </title>
<link>http://hussainkhalili.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ژرالدين دخترم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه &quot;شانزليزه&quot; ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: &quot; دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اسمش يادته؟ چارلی &quot; . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور٬ بس .....قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانیشنيدنی است‌:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفیزد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :&quot; من هم یکی از آنان هستم .&quot; تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر &quot; شانزلیزه &quot; خبری نیست .نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : &quot; دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد .&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند .دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد ..............اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر ترنخواهد کرد.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#000000&gt;No comment &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://royagothic.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#753642&gt;منبع : GothiC &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Sep 2006 18:11:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hussainkhalili&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>hussainkhalili</dc:creator>
<guid>http://hussainkhalili.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ترانه‌های کوچک غربت</title>
<link>http://hussainkhalili.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;خنياگر ِ غم‌گيني‌ست&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;که آوازش را از دست داده است.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=rightindent3 align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;ای کاش عشق را&lt;BR&gt;زبان ِ سخن بود&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;
&lt;TABLE class=rtl cellSpacing=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=center&gt;هزار کاکُلي شاد&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&amp;nbsp;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&amp;nbsp;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=center&gt;در چشمان ِ توست&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;هزار قناری خاموش&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;در گلوی من.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=rightindent3 align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;عشق را&lt;BR&gt;ای کاش زبان ِ سخن بود&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;□&lt;BR&gt;آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;دل ِ اندُه‌گين ِ شبي‌ست&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;که مهتاب‌اش را مي‌جويد.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=rightindent3 align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;ای کاش عشق را&lt;BR&gt;زبان ِ سخن بود&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;هزار ستاره‌ی گريان&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;در تمنای من.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=right align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=rightindent3 align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;عشق را&lt;BR&gt;ای کاش زبان ِ سخن بود&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=rightindent3 align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=rightindent3 align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;درود&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Sep 2006 15:55:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hussainkhalili&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>hussainkhalili</dc:creator>
<guid>http://hussainkhalili.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يادمان باشد از امروز جفايي نکنیم</title>
<link>http://hussainkhalili.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;&lt;SUP&gt;يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم&lt;BR&gt;گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم&lt;BR&gt;خود بتازيم به هر درد كه از دوست رسد&lt;BR&gt;بهر بهبود ولي فكر دوايي نكنيم&lt;BR&gt;جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم&lt;BR&gt;شكوه از غير خطا هست،خطايي نكنيم&lt;BR&gt;ياور خويش بدانيم خداياران را&lt;BR&gt;جز به ياران خدا دوست وفايي نكنيم&lt;BR&gt;يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند&lt;BR&gt;طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم&lt;BR&gt;گر كه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم&lt;BR&gt;تا بهاران نرسيده ست هوايي نكنيم&lt;BR&gt;گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان&lt;BR&gt;با غم خويش بسازيم و شفايي نكنيم&lt;BR&gt;يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم&lt;BR&gt;وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم&lt;BR&gt;پر پروانه شكستن هنر انسان نيست&lt;BR&gt;گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم&lt;BR&gt;و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق&lt;BR&gt;جز براي دل محبوب دعايي نكنيم&lt;BR&gt;مهرباني صفت بارز عشاق خداست&lt;BR&gt;يادمان باشد از اين كار ابايي نكنيم&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این اولین پست من بود.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;درود&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Sep 2006 19:59:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hussainkhalili&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>hussainkhalili</dc:creator>
<guid>http://hussainkhalili.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
